بالای صخره ایستاد و محو تماشای دره شد. سنگ باز قل خورده بود و شتابان در سراشیبی سرازیر می شد. این بار اما؛ خندید

Advertisements

سرزمین خشک من

داستان از اینجا شروع می شه که علی فرشچیان توی تورنتو به طور اتفاقی برمیخوره به یک کانادایی که چهل سال پیش عکسهایی از ایران گرفته . بالاخره کانادایی رو راضی می کنه تا بهش اجازه بده که اسلایدها رو ببینه، د اونها رو اسکن کنه و توی فضای وب منتشر کنه. حاصل کارش یک البوم شده که این روزها توی فیس بوک منتشر شده و یک فیلم کوتاه سی دقیقه ای با موزیک متنی عالی و تدوین خوب و گفتار متن از زبون پیرمرد کانادایی که از اون روزها میگه. لینکش رو امروز پیدا کردم و با علاقه دیدم. کلی از خاطره هام زنده شد؛ اومدم که  توی فیس بوک با بقیه به اشتراک بگذارم یک لحظه دستم مردد روی گزینه متوقف موند و بعد منصرف شدم.

 چند سال پیش سایت شهرداری تهران یک عکس چندین مگا پیکسلی پانوراما ازتهران منتشر کرده بود که می تونستی بری روش کلیک کنی و از زوایای مختلف شهر رو ببینی؛ حتی زوم کنی و روی کوچه ها پایین بری. آدمهایی که توی غربت زندگی کردن می دونن که گاهی ادم انقدر دلش تنگ میشه که همین که بتونه از پارک وی تا میدون ولی عصر رو دیجیتالی گز کنه غنیمته. یادمه چند روز عین بچه ها شده بودم. هر روز وقتی خسته و کوفته از سر کار می رسیدم خونه پناه می بردم به عکس: زوم می کردم؛ بالا می رفتم و توی خیابونهای شهرم توی خیال جولون می دادم. یکی از اون روزها همخونه م  اومد توی اطاق  و پرسید چی کار می کنی؟ عکس رو نشونش دادم، با یک غرور احمقانه ای . توی خیال خودم می خواستم بهش نشون بدم که از پشت کوه نیومدم.  که بشین و شهر من رو تماشا کن!. شهر شهر فرنگه؛ از همه رنگه؛ توی عکس بردمش خونه های ویلایی زعفرانیه و اجودانیه. یک کم نگاه کرد و گفت آه شهر بزرگیه؛ اما چقدر خشکه، اصلا فضای سبز نداره؛ معماری ش بی هویت و یلخیه؛ ساختمونهاش خاکستری و بی سلیقه ست؛ خیابونهاش هردمییل و بدون نقشه ست ، اگه ناراحت نشی باید بگم که در مجموع شهر زشتیه…خیلی زشت..!.  بعد بلند شد و رفت بیرون. در رو پشت سرش نبسته بود؛ از توی اشپزخونه داد زد: اومده بودم بگم امشب شام من درست می کنم؛ چیزی نخور؛ شراب هم هست.  دختر خوبی بود؛ قصد ازار من رو هم نداشت؛ فقط نظرش رو گفته بود. لبخندم ماسیده  بود روی لب؛  به مونیتور نگاه کردم؛ راست می گفت. شهر من؛ شهر خشکی بود. اون هم برای کسی که توی ملبورن زندگی کرده و همه عمرش دریا و تا دلت بخواد درخت و چمن و سبزی و معماری خوب دیده بود. یک لحظه سعی کردم بدون تعصب  و از زاویه ی دید یک ناظر بی طرف به تصویری که جلوی چشممه نگاه کنم. راست می گفت، شهر من شهر زشتی بود. سایت شهرداری تهران رو بستم و دیگه از اون به بعد بهش سرنزدم.  تصمیم گرفتم فراموش کنم؛ همه چیز رو. اون شهر بدترکیب دود گرفته رو، همه چیز رو. چرا باید خودم رو زجر کش می کردم. شهر من الان دیگه اصلا اون شهر دود گرفته ی خشک با چنار های تک تک و صدای غار غار کلاغ ها نبود. شهر من پر بود از درخت؛ سبزه؛ ژاکوراندو  و صدای کوکو بارا. درسته اون شهر زادگاه من بود؛ اما این یکی رو خودم انتخاب کرده بودم، برای اینکه یک قسمتی ازش باشم جون کنده بودم و حالا رسما؛ یک شهروندش بودم. چرا باید به عقب نگاه می کردم؟

چند هفته ی پیش، آخر هفته  با یک سری دوست غیر ایرانی رفته بودیم بیرون شهر الواطی و انقدر مست بودیم که نمی تونستیم هیچ کدوم رانندگی کنیم. اتوبوس رسید و تقریبا خالی بود. پریدیم بالا و روی اون صندلی های ردیف اخر کنار هم ولو شدیم. ریچل با صدای بلند می خندید و از یکی از پسرهایی که تو پاب بهش گیر داده بود می گفت؛ من کنار پنجره نشسته بودم و نیمه خواب بودم که یک خانواده سوار اتوبوس شد. مشخص بود که  غریبن. اصلا معلوم نبود اون وقت شب اون جا چی کار می کردن. زن کوتاه قد بود و روسری  گلدار سرش بود و بچه ی دو سه ساله ای  رو بغل کرده بود و مرد سیاه چرده و لاغر بود و دست دختر هفت-  هشت ساله ای رو گرفته بود. نشستن روی صندلی  چند ردیف جلوتر از ما. ریچل ساکت شد و زل زد بهشون. خیلی درب و داغون و غریب و بی پناه به نظر می رسیدن. زن موههاش رو با دست داد زیر روسری و گره ی  روسری ش رو مرتب کرد. حرکتش انقدر آشنا بود که چشمهام رو باز کردم بی اختیار. دخترک با موههای بافته و پیرهن صورتی گشاد و چرکی که تنش بود میله ی اتوبوس رو گرفته بود و شکمش رو داده بود جلو. زن به فارسی با لهجه ی شیرازی به دختر گفت » سارا جان؛ صندلی هست؛ ِبرو بشین هموجا» مرد گفت » ولش کن؛ بزا راحت باشه». ریچل برگشت و با نگاه عجیبی به من نگاه کرد. یواش توی گوشم پرسید » فکر می کنی این بیچاره ها از کجا اومدن؟»  پلک چشمهام رو بستم و گفتم » هیچ ایده ای ندارم».

والس با گوسفندها

از وقتی از سینما بیرون اومده بودم داشت دنبالم می اومد. مدتها بود که کسی دنبالم نیفتاده بود. تو دلم به خودم فحش دادم که به سرم زده بود برم فستیوال فیلم های ایرانی. یاد همه ی مزاحمت های خیابانی توی ایران افتاده بودم و بی اختیار، کلافه و عصبی قدمهام رو تند کردم. قدمهاش رو تند کرده بود و پشت سرم می اومد، انقدر نزدیک شده بود که صدای تند تند نفس هاش رو می شنیدم. داشتم به کوچه ای که ماشین رو توش پارک کرده بودم نزدیک می شدم. کوچه تاریک بود و نمیخواستم ریسک کنم. برگشتم و دیدم که هنوزم هست. یک لحظه قدمهام رو شل کردم که رد شه، اما اونم آهسته کرد و درست رو به روم وایساد. کاپشن براق چرم مصنوعی تنش بود که برای نوامبر خیلی زیادی گرم بود و موههای سیاهش فرهای ریزی داشت که ادم رو بی اختیار یاد گوسفند مینداخت. بالاخره دهانش رو باز کرد» سلام؛ شما ایرانی هستی؟»  سرم رو تکون دادم. گفت : » ببخشینا؛ من قصد مزاحمت ندارم.» مدتها بود این جمله رو نشنیده بودم، جمله ی خیلی ساده ای که همه ی کسانی که مزاحم زنها می شدن باهاش شروع می کردن. با لحن اخمویی پرسیدم » امرتون رو بفرمایید». گفت » اینجا که نمیشه؛ چطوری بگم؛ میخواسم بازم ببینمت؛ واس دوستی؛ البت اگه بشه ..»

حرف زدنش با همه ی ایرانی هایی که اینجا دیده بودم فرق داشت. ایرانی های استرالیا بیشترشون آدمهای تحصیل کرده از طبقه ی متوسط رو به بالا هستن که با ویزای دانشجویی یا مهارتی وارد این خاک شدن. این یکی ولی دقیقا انگار از توی ناف میدون خراسون سبز شده بود. حالا داشت از تو زیپ طلایی کتش یک بسته سیگار بیرون می اورد و سرش رو با یک جور حجب و حیای بچه های جنوب شهری پایین انداخته بود.

 » ببخشید می تونم بپرسم شغلتون چیه؟» سوال بدون اختیار از دهنم پریده بود. شغلش به من ربطی نداشت فقط می خواستم بدونم چطوری سر از ملبورن در اورده.

 دو تا تقه زد ته پاکت و سرش رو بلند کرد و گفت » تو سلاخ خونه کار می کنم.»

 جدی می گفت و حتی جا برای شوخی نبود. لبخندی که روی لبم نشسته بود به سرعت محو شد. ادامه داد » ایران که بودم تو کار آهن بودم.»

«با کشتی اومدین؟»

«آره؛ با قایق. تو چی؟ تو شغلت چیه؟ «

گفتنش به یک سلاخ چه فایده ای می تونست داشته باشه؟ چیزی نگفتم.

 چشمک زد:»آهااان؛ تو هم از سنتر لینک حقوق میگیری» و قبل از اینکه بتونم حرفی بزنم ادامه داد: حالا میخوای تا صبح وسط خیابون سیم جیممون کنی؟ بریم یه جا بشینیم؟ و با دست به یک کافه که کنار خیابون صندلی گذاشته بود اشاره کرد.

 داستان آدمهایی که زندگی شون رو گرفته بودن کف دستشون و از اقیانوس رد شده بودن رو فقط توی اخبار شنیده بودم.همیشه دوست داشتم یکی شون رو از نزدیک بشناسم. رفتیم و روی یکی از صندلی های دور تر از جمعیت نشستیم. پرسیدم چند وقته که اینجاست و چند وقت توی دیتنشن سنتر بوده؛ خیلی به سرعت و با بی علاقگی جواب داد. معلوم بود هیچ علاقه ای به این بحث نداره. علاقه ی اصلی ش خیره شدن به پاهای من بود که دیگه داشت کلافه م می کرد. چند قلپ که ابجو زد روش باز تر هم شد.

 «خوب؛ خانومی؛ چطوری بگم یعنی؛ من اینجا تنهام. تنهاییم ملتفتی که… سخته…»

 پریدم وسط حرفش «می تونم بپرسم شما برای چی اومدین؟  تحت تعقیب بودین؟ کار سیاسی کردین؟ «

 کف پشت لبش رو با پشت استین  پاک کرد» نه بابا؛ سیاسی کیلو چنده؟ دلت خوشه…»

 » پس دروغ گفتین؟»

 شونه ش رو بالا انداخت «همه دروغ میگن، همه کسایی که با قایق میان؛ هیشکی سیاسی نیس..»

» فکر نمی کنین دروغ گفتن شما باعث میشه اونهایی که واقعا دلیل موجهی برای اومدن دارن تاوان پس بدن؟

 با بی تفاوتی گفت » کسی که دلیل درست داره؛ میره اروپا، اینجا نمیاد..»

 «خوب شما برای چی میاین؟ برای چی جونتون رو گرفتین کف دستتون؟»

معلوم بود که  دارم حوصله ش رو سر می برم؛ با بی حوصلگی گفت » از چند نفر شنیده بودم که اینجا شبیه بهشت می مونه؛ اومدم ببینم چجوریاس»

 لحنش انقدر خالی از شعور و پیچیدگی های انسانی بود که راه رو روی هرنوع هم دردی؛ هر نوع حس دراماتیک؛ هرنوع گوز ناله ی فلسفی می بست.

» حالا بود؟ «

 «هان؟»

» میگم حالا شبیه بهشت بود اینجا؟»

 » نه بابا؛ فک کنم ترکیه بهتر باشه؛ یا دوبی؛ اینجا خیلی دوره»

بهت زده به چشمهای ساده و موههای گز خورده ش زل زده بودم. کاش می تونستم بهش بگم که همه ی ما تاوان کاری که اون می کرد رو باید پس می دادیم؛ که ادمهایی مثل اون که براشون کویت و دوبی و اینجا فرقی نمی کرد باعث شده بودن که توی همین چند سال اخیر کلی از آبرویی که ایرانی ها با تلاش و تخصص برای اعتبار کشورشون ساخته بودن از بین بره و نام ایران به رتبه ای زیر افغانستان و عراق سقوط کنه و هروقت دهان باز می کنیم نژادپرست ها با تمسخر نگاهمون کنن که شماها همونهایی هستین که با کشتی اومدین؟ کاش می شد می فهمید که کار آدمهایی مثل اون که حتی اسم کروبی و میرحسین رو از احمدی نژاد تشخیص نمی دادن باعث شده بودن که پناهجویان واقعی توی صف های طویل بمونن و به ناحق برن زیر برچسب » مهاجرهای اقتصادی». اما واقعا چی باید بهش می گفتم؟چند دقیقه پیش، براش حس دلسوزی داشتم؛ اما ظاهرا اون حالش خیلی بهتر از من بود. با بی خیالی داشت دور لبش رو می لیسید و با هیزی ساق پام رو دید می زد و اصلا توی باغ نبود. کاش باهاش هم کلام نمی شدم. حداقل اون نگاه انسانی که با هربار شنیدن خبر غرق شدن کشتی ها نزدیک کریسمس ایلند اشک به چشمهام می نشوند جاش رو به تصویر یک مشت گوسفند که توی وانت به سمت سلاخ خونه می رفتن نمی داد.

مرگ من موقتی نیست

نه، خودش بود؛ شک نداشتم. اما اینجا چی کار می کرد؟ با یک کت و شلوار خاکستری گشاد از مد افتاده، سامسونت چرمی در دست؛ توی ایستگاه این پا اون پا می کرد. بی اختیار قدمهام کند شد. یک لحظه خواستم رد شم اما یاد خاطرات دور پاهام را به زمین دوخت. چند قدم برگشتم و نگاش کردم. پشتش به من بود و با موههای سپیدی که توی باد آشتفته شده بود، غریبانه به ریل های راه آهن خیره شده بود. رفتم پشت سرش بی صدا وایسادم. انگار حس کرد، برگشت و نگاهم کرد. سلام کردم. انتظارش را نداشت؛ گیج نگاهم کرد و بدون اینکه شناخته باشه از روی ادب سلام کرد. خودم را معرفی کردم: مقصودی هستم؛ استاد، شاگرد کلاسهای آنالیز. لبخند آشنایی روی چینهای کنار چشمهاش نشست: «سمیرا؟» با خوشحالی گفتم: «بله، چقدر خوب یادتونه» خندید: «هیچ استادی شاگردهای خوبش رو فراموش نمی کنه». پرسیدم» اینجا چی کار می کنین استاد؟» گفت » برای کنفرانس اومدم؛ دو روز دیگه بر می گردم تهران، تو اینجا چی کار می کنی؟ کار می کنی؟ درس می خونی؟» گفتم که چند سالیه که مهاجرت کردم و حالا نمی دونم که برگردم یا بمونم، چون اینجا همه چی خوبه ولی غربته و ادم اینجا تنهاست. تند تند حرف می زدم. کلمه های فارسی که مدتها بود به کارم نیامده بود را بیرون می کشیدم و مثل قابهای ظریف خاتم کاری شده با لذت روی هم می چیدم. دوست نداشتم حرفهامون تموم بشه و راهم را بگیرم و مثل هر روز برگردم توی خونه ای که هیچ کس توش منتظرم نبود و هیچ کس توش فارسی نمی فهمید و هیچ کس اسم من را یادش نبود. این چشمهای سیاه و پوست افتاب خورده و ته لهجه ی شیرین جنوبی آشنا بود و بر خلاف چشمهای رنگی و پوستهای سفید و کک مکی من را نمی ترساند. با محبت پدرانه ای به حرفهام گوش داد، سایه ای از غم روی نگاهش نشست :»دخترم؛ وظیفه ی من اینه که به تو و به همه ی شاگردهام بگم که برگردید، اما واقعیت چیز دیگری است» صداش خسته بود، مدتی سکوت شد. هردو می دونستیم که از چی حرف می زد و نیازی به کلمه ها نبود. قطار از دور داشت وارد ایستگاه می شد، به ساعتش نگاهی کرد: «فکر کنم این قطار من باشد.» خواستم دستم را دراز کنم اما یادم افتاد که نباید. انگار فکرم را خوانده باشد، لبخند محوی زد: » وقتی به زندگی توی دریا عادت کردی توی تُنگ جا نمیگیری» قطار ایستاده بود و مسافرها تک تک و دسته جمعی از توی واگن ها بیرون می اومدند. دستش را گذاشت پشتم و مهربانانه گفت » به هرحال خواستی هم برگردی؛ برگرد! اونجا همیشه خونه ی خودته. خونه ی خودت».

قطار ناپدید شده بود و ایستگاه تقریبا خالی بود. روی نیمکت نشسته بودم و مثل احمق ها گریه می کردم. اشکم از روی حسرت و دلتنگی نبود. جوری گریه می کردم که انگار همین الان خبر مرگ عزیزی را شنیده باشم. یادمه یک بار؛ یک نفر بهم گفت: «مهاجرت مثل مرگه، مرگی که خودت نقشه اش را می ریزی، تصمیم می گیری، و با دست خودت اجراش می کنی.» من مرده بودم و داشتم برای مرگ خودم گریه می کردم. استاد با اون کت و شلوار خاکستری فقط خبر را رسانده بود. بعد از اینهمه سال یادم آورده بود که یک نفرسالها پیش ایران را ترک کرده بود که دیگه در این نقطه از زمان و مکان هیچ کس نمی شناختش؛ از گذشته اش خبر نداشت و چیزی درموردش نمی دونست. من؛ همون منی که استاد بعد از سالها شناخته بود، توی این جغرافیا دیگه نه توی ذهن آدمهای دور و برم و نه حتی توی ذهن خودم وجود نداشت. هشت سال از مرگ من گذشته بود. حالا اونی که وجود نداشت نشسته بود روی نیمکت و برای اونی که مرده بود گریه می کرد. هوا تاریک شده بود، مردم تند تند از قطار پیاده و سوار می شدند. لابد داشتند برمی گشتند خونه هاشون. توی دستمال فین کردم و با قدمهای سنگین راه افتادم. نه می خواستم برگردم و نه میخواستم بمونم. پس به سمت نزدیک ترین شراب فروشی راهم را کج کردم تا وقتی رسیدم خونه مردنم را جشن بگیرم.

دفترچه تلفن

بالاخره امروز رفتم و تلفن خریدم. تلفن اینجا چیز منسوخ شده ای است، چیزی تقریبا تو ردیف فلاپی یا نوار کاست یا فیلم ویدیو. مدتها یک تلفن قدیمی  داشتم که انقدر داغون بود که مستاجر قبلی با خودش نبرده بود. بیشتر تماس های اینجا با موبایله و به جز ادمهای پیر و ادمهایی که از ایران به ادم زنگ می زنن و گرفتن موبایل براشون سخته هیچ کس دیگه ای اصلا تلفن ثابت نداره. تلفن ثابت من هم سال به سال زنگ نمی خوره. برای همین هم هیچ وقت به صرافت نیافتدم که عوضش کنم. امروز دیدم یه تلفن پاناسونیک خوشگل تو حراجی گذاشتن، سی دلار.  نتونستم مقاومت کنم و خریدمش. شایدم برای اینکه من رو یاد اولین تلفنی انداخت که بابا برام خرید. تا دو شب از خوشحالی خوابم نمی برد که یک تلفن مخصوص اطاقم دارم و احساس می کردم که بزرگ شدم. امروز هم همین حس رو داشتم. تلفنم رو اوردم و با یه شوق بچگونه ای باطری توش انداختم و نصبش کردم. ساعتش رو تنظیم کردم. صدای زنگش رو تنظیم کردم. توی منوال نوشته شده بود که این تلفن قابلیت ذخیره ی 50 تا شماره رو تو دفترچه اش داره.  خواستم دفترچه تلفنش رو هم راه بندازم اما هرچی فکر کردم هیچ شماره ای به ذهنم نرسید. بیشتر تماس های من با موبایله و اینجا زنگ زدن از موبایل به موبایل ارزون تره. اون وقت بود که  دوباره واقعیت خورد توی صورتم. من هیچ شماره ای نداشتم که تو دفترچه تلفنم حفظ کنم. مطلقا هیچ. الان اینجا نشستم و با خودم فکر می کنم که من اصلا برای چی این تلفن رو خریدم و هیچ جوابی براش ندارم.

ارثیه ی فامیلی

 توی فامیل خرده بورژوای خورده اریستوکرات ما هیچ کس زندگی رو دوست نداشت. دوست داشتن زندگی و لذت بردن  از چیزهای پیش پا افتاده جرم بود انگار.تقریبا هر چیزی که مربوط به لذت های غزیزی می شد با اه و پیف مواجه می شد. لذت بردن از غذا  ناپسند و مکروه بود. توی مهمونی های فامیلی، هرکس زودتر سر سفره می رفت گدا گشنه و عوضی بود،تا جایی که میزبان بیچاره باید به التماس می افتاد تا غذا از دهن نیفته. مردها کم می خوردن و با بی علاقگی. یادمه  یکی از باجناق ها که اشتهای خوبی داشت و جاهای خوب مرغ رو سوا می کرد و توی بشقابش می گذاشت رو دست می گرفتند. زنهای فامیل ما، دست پخت خوب داشتن را نشونه ای از امل بودن و عقب افتادگی می دونستن و غذاهایشان در حد شکنجه آوری بی مزه  بود.تازه عروس ها غذا را می سوزوندن تا ثابت کنن کلفت مسلک نیستن، و به جاش سر سفره در مورد کرت ون گات صحبت می کردن. سکس از خوردن هم بدتر بود. حرکتی پست و حیوانی که اصلا حرفش زده نمی شد. چیزی در حد ریدن توی توالت و کشیدن سیفون که به هر حال باید انجام می شد؛ اما هرچی بی سر و صدا تر و کمتر بهتر.  عشق حالا بهتر بود اما حتی عشق هم یک جور خامی  احمقانه بود مگر با مفهوم والاتری مثل بشریت و یا علم و عرفان و این خزعبلات پیوند می خورد.

ناگفته نماند که هیچ کی توی فامیل ما هیچ گهی نشد. یعنی نه دست آورد بزرگی برای بشریت به ارمغان آوردیم و نه از میون اون تیر و طایفه ی دماغ سر بالا فیلسوف یگانه ای پا به عرصه ی وجود گذاشت. طنز روزگار این بود که تنها کسی که یه سر سوزن به ادبیات و هنر نزدیک شد همون باجناقی که رون مرغ رو سوا می کرد از آب در آمد که چند تا کتاب شعر نوشت که البته هیچ کس نخوند و هنوز توی انبار خاک می خوره. بازم گلی به گوشه ی جمالش که زندگی رو همونجوری که بود کرد. نفس کشید، خورد، کرد، رید و مرد.

ما همه شیریم

خانم ن. و آقای م. یک زوج نمونه بودن. از اون مهاجرهای خوب؛ سخت کوش و عاشق. خانم ن. زودتر کار پیدا کرد اما اقای میم چون می خواست تو رشته ی خودش فعالیت کنه مجبور شد چند تا امتحان بده که چند سالی طول کشید. تو این مدتم خانم ن. بدون هیچ منتی بار زندگی رو کشید. چند هفته پیش خانم ن. زنگ زد که همسرش امتحان ها رو قبول شده و می تونه از امروز به عنوان یه پزشک اینجا کار کنه. از خوشحالی صداش برق می زد و خیلی خوشحال بود.  راستش وقتی امروز خانم ن. دوباره زنگ زد و پای تلفن هق هق زد، فکر کردم کسی مرده. مخلص کلام این بود که با آقای میم. حرفش شده بود. خانم ن در مورد یک چیزی نظر داده بود آقای میم. بهش گفته بود خفه شو و توی کار من دخالت نکن. لابد پس فردا میخوای بیای دخالت کنی که من چه ماشینی بخرم؛ یا چه منشی ای استخدام کنم؟ یاد بگیر بشینی سر جات و تو زندگی من دخالت بیجا نکنی، اگه هم نمی تونی؛ هرری. خانم ن. باورش نشده بود. صداش می لرزید و می پرسید به نظر تو آقای میم چنین مردی بود؟ گفتم نه! واقعا هم آقای میم یکی از مودب ترین و زن دوست ترین و مبادی اداب ترین مردهایی بود که می شناختم. منتها خوب؛ اون موقع آقای میم ،  آقای دکتر میم نبود. یه مهاجر بود که داشت با کمک همسرش یک زندگی محقرانه می کرد. حالا شرایط عوض شده بود و طبیعی بود که آقای میم هم عوض بشه. در واقع دیگه مثل سابق موش نباشه و شیر باشه برای خودش و هارت و هورت کنه. خوب هر موجود زنده ای هم دچار تغییر میشه و هم به تغییر پاسخ میده. تقصیر کسی هم نیست. من فکر می کنم اگه امروز بلیطم یک میلیون دلار ببره همونجور که ممکنه ماشینم رو عوض کنم همونجور رفتارم هم  عوض میشه؛ ادمها و شرایط مزخرفی رو هم که تا به حال تحمل می کردم شاید دیگه تحمل نکنم. ممکنه یک کم از اینی که الان هستم صریح تر، صادق تر و یا در مجموع گه تر بشم. ممکنه خیلی کارهایی که از رو اجبار می کردم رو دیگه نکنم و خیلی کارهایی که نمی تونستم بکنم رو بکنم. تنها اشکالش اینه که من بلیط بخت ازمایی نمی خرم.

پسته ی ایرانی

نشستم اینجا و در حالیکه پسته می خورم ، اخبار ایران رو دنبال می کنم. پسته ها رو مادرم فرستاده.اون اوایل ازم پرسید که از ایران چی میخوام و من  گفتم فقط پسته.به نظرم چیزهای خوب ایران  در نفت و فرش و گربه و پسته خلاصه می شود. نفتش که سر سفره هاست لابد، فرش رو دوست ندارم چون به نظرم صرف هنر و رنگ و زمان برای چیزی که قراره زیر پا بیفته کار مبتذلیه ، گربه و حیوون خونگی که توی ساختمان ما قدغنه.می مونه پسته.. و راستش پسته ی ایران ، هنوز هم با اختلاف بهترینه. مخصوصا در کنار آبجو.

حالا نشستم اینجا و در حالیکه پسته می خورم ، اخبار ایران رو دنبال می کنم. مادرم هر سال، برای تولدم پسته ها را برام پست می کنه. این پسته ها نصف کره ی زمین را گشته تا به من دست رسیده. با دقت پسته می شکنم و اخبار رو دنبال می کنم. خبر بدهی دولت؛ احتمال عدم پرداخت حقوق کارمند ها؛ کمبود داروهای خاص، بالا رفتن قیمت لبنیات و تره بار و صعود دوباره دلار و شدت گرفتن تحریم های آمریکا.  یک پسته ی دیگه می شکنم. بعد قیمت پسته رو چک می کنم. چند بار صفرها رو می شمرم. با یک حساب سر انگشتی پسته ها به اندازه ی نصف حقوق بازنشستگی مادرم تمام شده. راستی این روزها چی می خورن؟ چجوری گذران می کنن؟هر بار می پرسم میگن خوبیم؛ خوبیم. اما با یک حساب سر انگشتی باید همه چیز به نحو بدی براشون سخت شده باشه. باید به مادرم بگم که من دیگه پسته نمی خوام. باید بگم از پسته متنفرم. بدم اومده. اصلا بهش الرژی دارم. آخرین پسته رو بر می دارم و پوست می کنم و مزه مزه می کنم. مزه اش این بار با شوری دلشوره و نگرانی و درد قاطی شده…یاد ایران می افتم.

سنگسار

 

هیچ کی نمی دونست این دختره بغل دستی من چرا اینجوری بود وهمیشه توی نیمکت مچاله می شد و ته مداد و ناخن هاش رو می جوید.  توی سه سالی که دوره ی راهنمایی هم کلاس ما بود نه با کسی صمیمی شد و نه با کسی حرف زد و نه خندید. کلا دختر کم حرف و اروم و غمگینی بود که توی دوره ی راهنمایی که ما با اون همه شر و شور و خنده از دیوار راست بالا می رفتیم مثل گاو پیشونی سفید توی چشم بود.  دلم براش می سوخت و دوست داشتم باهاش دوست بشم. درسش بد نبود؛ تمیز و مرتب و با ادب بود. سعی می کردم بخندوندمش و  بهش پفک و چیپس تعارف می کردم و براش کتاب می بردم. چند بار ازش خواسته بودم که شماره ی خونه اش رو بده به من تا بهش زنگ بزنم ولی خیلی مودب گفته بود که پدرش اجازه نمیده که با کسی معاشرت کنه. یک بار هم خواستم براش کتاب ببرم دم در خونه اش ولی به گریه افتاد و التماس کرد که هیچ وقت این کار رو نکنم. گفت  که پدرش واقعا عصبانی میشه اگه بفهمه که ما با هم رفیقیم. پدرش استاد دانشگاه بود و تازه از دانشگاه علوم پزشکی یکی از شهرستانهای بزرگ منتقل شده بود تهران. این رو هم معلم علوم سر کلاس از دهنش پریده بود. خودش اصلا در مورد زندگی ش حرف نمی زد.هر روز زنگ آخر مادر بزرگش -زنی تلخ و قد بلند با روسری مارک دار سورمه ای و صورتی سنگی- می اومد دنبالش و دستش  رو می گرفت و می بردش خونه. بعد تر که صمیمی تر شدیم یک روز بهم گفت که وقتی نه یا ده ساله بوده  مادرش ناپدید شده و دیگه برنگشته خونه. یک روز عصر هم چند ماه بعد  زنگ زده و برای همیشه خداحافظی کرده. گفته که دختر گلم، دختر نازم؛ مراقب خودت و برادر کوچکت باش. من دیگه هیچ وقت نمی تونم ببینمتون اما بدون که مادر همیشه دوستت داره. بدون که مادر عاشق شماست. این در حالیکه گریه می کرده با همه ی ده سالگی ش از مادرش التماس کرده که تنهاش نگذاره اما مادرش فقط گفته » مادرت رو فراموش نکن» و گوشی رو گذاشته و دیگه هیچ وقت زنگ نزده. وقتی این ها رو تعریف می کرد دو تا گوله ی اشک سر خورد از روی لپ های گردش و قل خورد رفت توی مقنعه ی چونه دارش. با پشت دستش پاک کرد  چشمش رو و گفت ازش متنفرم! چطور می تونست انقدر بی رحم باشه؟ می تونست ما رو با خودش ببره. باید ما رو هم با خودش می برد.  و من هم توی دلم از مادرش متنفر شدم. آخه چه جور مادری بچه ها ش رو اینجوری ول می کرد و می رفت؟ مامان ها باید بچه هاشون رو با خودشون می بردن. هر جایی که شده.. هر طوری که شده.

سالها می گذره. هفته پیش یک شب  با شین و آقای ر.  مست و پاتیل دراز کشیدیم توی ساحل  اقیانوس ارام روی شن ها و چرت و پرت میگیم که شین یاد یک ماجرایی می افته  در مورد یک استاد دانشگاه توی شهرشون که عاشق زنش بوده؛  وقتی که زنش ازش درخواست طلاق می کنه به استناد چند تا شایعه و حرف مفت با استفاده از نفوذ و اعتبارش و وضع خر تو خر اوایل انقلاب زن رو به جرم زنا سنگسار می کنن و بعد هم خودش انتقالی میگیره میره تهران.  نیم خیز میشم روی شنهای سرد و ترسناک ساحل و می پرسم اسمش چی بود؟  اسم رو  که می شنوم یاد دو تا گوله اشک  می افتم که از روی دو چشم کودکانه ی غمگین قل میخوره میره پایین. انگار شب با همه ی سیاهی ش روی قلبم می افته. آقای ر. پشتش رو کرده به ما داره رو به دریا توی تاریکی «مرا ببوس» می خونه.

 

امنیت با سرعت سیصد کیلومتر در ساعت

امنیت یک جور توهمه و همین طور ثبات!  این رو یک فیزیکدان گفت: کل منظومه شمسی با سرعت سیصد کیلومتر در ساعت توی کهکشان راه شیری در حرکته که خودش داره با یک سرعت عجیبی توی فضا حرکت می کنه و همه ی ما،  و همه چی هر لحظه ممکنه بیفته توی یک سیاهچاله و بوم! همه چی تموم بشه.

من اما فکر می کنم؛ امنیت یک جور حس باشه. پدر مادر من زیاد مسافرت می رفتن. من عاشق هواپیما سوار شدن بودم.  من هیچ وقت از پرواز نمی ترسیدم، به پدر مادرم نگاه می کردم که می خندیدن و احساس امنیت می کردم. الان اما از پرواز می ترسم و توی پروازهای دراز مدت حتی مجبورم آرامبخش بخورم.  چه چیزی اون حس امنیت پنج سالگی من رو دزدیده؟ شناختن سقوط؟

 مدتیه دارم با خودم فکر می کنم که چه چیزی مانع شد توی غربت احساس امنیت کنم. وقتی حس امنیت نکنی؛ حس شادی هم  می پره. انگار همه ی موفقیت ها و شادی های من توی این چند سال غربت نشینی مثل قطره های بارون روی یک بارونی ضد اب از روی روحم چکید و توی وجودم نفوذ نکرد*.  من اولین تلویزیون ال. ای . دی چهل اینچ؛ اولین مبلمان  ساخته شده به سلیقه ی خودم؛ اولین خونه ی خوبی که توش زندگی کردم، اولین مشروب های با کیفیت و مسافرت های خوبم  رو توی این خراب شده تجربه کردم. اما شادی خاصی احساس نکردم. اصلا احساس خونه بودن نکردم. از همه خنده دار تر این بود که  من توی  این مدت توی مملکتی که همه ی هزینه های درمانی مجانیه، بیمه ی  بیکاری داره، سیستم داره و پلیسش هم به آدم تجاوز نمی کنه این همه احساس عدم امنیت کردم. در حالیکه توی ایران؛ کشوری که زندگی روزمره ش از رانندگی توی جاده تا وبلاگ نویسی، می تونه راحت ادم رو بفرسته اون دنیا  احساس امنیت بیشتری داشتم. چه چیزی توی ذهن آدم این کار رو می کنه؟ چه چیزی به آدم

احساس امنیت میده؟   اینکه ندونیم که داریم با سرعت به سمت ساهچاله میریم؟  شاید

* این رو توی یک پست لنگدراز اول بار خوندم